دنياي پر رمز و راز دانه‌هاي سفيد برف، از تولد تا مرگ

 

snow

بارش برف در زمستان يكي از پديده‌هاي زيباي خداوند است كه وقتي از آسمان به سفره خاكي مي‌ريزد زمين همچون نوعروسي لباس سپيد به تن مي‌كند.
آيا تاكنون به اين موضوع فكر كرده‌ايد كه برف چگونه تشكيل مي‌شود و اصلا برف با چه اشكالي وجود دارد؟
آيا فكر كرده‌ايد كه ممكن است در اين ذره به ظاهر ناچيز دنيايي از اسرار شگفت انگيز نهفته باشد؟
وقتي برف سفيد مي‌بارد سكوت همه جا را فرا مي‌گيرد،

 

دليل اين سكوت چيست؟
پولك‌هاي برف متشكل از بلورهاي آب منجمد شده يا يخ مي‌باشد كه مقدار قابل ملاحظه‌اي حباب‌هاي هوا را نيز به همراه دارد. اين حباب‌ها مانند يك اسفنج يا مواد پليمري متخلخل كه هوا حفره‌هاي آن را پر
 كرده و ما از آن از به عنوان "آكوستيك" يا ضد صدا استفاده مي‌كنيم، عمل مي‌كند.
البته سكوت مورد نظر فقط هنگام بارش برف و يا در صورت وجود برف كاملا تازه و جديد روي زمين، حكمفرما خواهد بود.


**** انواع برف
بنابر ميزان رطوبتي كه به صورت آب در لابلاي فازهاي مختلف هوا- يخ كه همان برف است وجود دارد، ما را با انواع برف‌ها مواجه مي‌كند، از برف "خشك" پودري گرفته كه بسيار مورد علاقه اسكي بازان است تا برف "آبدار" كه به درد ساخت گلوله برفي و كوبيدن آن به سر عابران مي‌خورد!
جالب است بدانيم كه بر اساس تحقيقات انجام شده توسط يك زبان شناس به نام خانم ‪ Laura Martin‬در سال ‪ ،۱۹۸۶‬مشخص شد اسكيموها، برخلاف تصور، نه دهها بلكه فقط دو واژه براي برف دارند، يكي ‪ qanik‬براي برفي كه روي زمين است و ديگري ‪ aput‬براي برف در حال ريزش.
*** چرا وقتي روي برف راه مي‌رويم "قرچ قرچ " صدا مي‌كند؟
در صورتي كه برودت درون برف كمتر از دو درجه سانتيگراد باشد ، در اين حالت فشاري كه از طريق كفش‌ها به برف وارد مي‌شود، براي آب يا ذوب كردن آن كافي نيست ، اتفاقي كه رخ مي‌دهد اين است كه ذرات يخ خرد مي‌شوند و اين خرد شدن باعث "قرچ قرچ" صدا كردن مي‌شود.

*** اشكال كريستال‌هاي برف
كريستال‌ها داراي فرم‌هاي مختلفي هستند از جمله سوزني، ستوني، پولكي، درختي و غيره كه در بوجود آمدن اين كريستال‌ها، دما نقش تعيين‌كننده اي دارد، ريزي يا درشتي دانه‌هاي برف، يعني آب منجمد شده به اضافه هوا، نيز بستگي به دماي هوا دارد.
در دماي حدود دو درجه زير صفر، پولك‌ها ريزتر هستند، هوا كمي كه گرم‌تر باشد پولك‌ها در سطح خارجي تقريبا ذوب شده و به يكديگر مي‌چسبند و به اين ترتيب، پولك‌هاي درشت تري را تشكيل مي‌دهند، بزرگترين پولك‌ها حدودا تا چهار سانتيمتر قطر دارند، البته گفته مي‌شود كه پولك‌هايي با قطر تا ‪۱۲‬ سانتيمتر نيز ديده شده‌اند.
در واقع زادگاه اصلي برف ابر است زيرا بدون ابر ريزشي هم وجود ندارد نه باران و نه برف.
*** ابر چه زماني ايجاد مي‌شود؟

 كريستال‌ها چگونه شكل مي‌گيرند؟ ابر زماني ايجاد مي‌شود كه هوا سرد باشد، هر چه ارتفاع بيشتر باشد به همان نسبت نيز سردتر و فشار كمتر است وقتي هوا سرد مي‌شود بايد "خشك تر" هم بشود زيرا ظرفيت ذخيره‌سازي رطوبت در آن كاهش مي‌يابد، پس هواي سرد با سردتر شدن، رطوبت خود را نيز از دست مي‌دهد، اما چگونه؟
بخار آب موجود در هوا در اثر سرد شدن مايع مي‌شود و به صورت باران مي‌ريزد و در صورت سردتر شدن جامد مي‌شود، بلورهاي ايجاد شده (يخ) در ابتدا ابعادي تا يك دهم ميليمتر دارند، ولي رطوبتي كه اطراف آنرا احاطه كرده به مرور باعث رشد كريستال‌ها مي‌شود تا جائي كه براي ما نيز قابل ديد مي‌شوند.
اين بلورها در هنگام تجمع مقدار زيادي هوا نيز در بين خود ذخيره مي‌كنند و سپس با افزايش وزن و در اثر جاذبه، آرام آرام به سوي سطح زمين سرازير مي‌شوند.
خوب، هم‌اكنون برف مي‌بارد ... و يا بارش قطع شده و برف تازه و جديد همه جا را پوشانده است.
*** رنگ برف

به ظاهر بايد برف شفاف و بي‌رنگ باشد، زيرا از آب منجمد شده يا يخ تشكيل شده‌است، مي‌دانيم كه رنگ اشياء در زماني كه نور به آنها مي‌تابد از تمام طول موج‌هاي جذب نشده ايجاد مي‌شود، به عنوان مثال زمين چمن، رنگ قرمز يا طول موج مربوط به رنگ قرمز را جذب كرده و رنگ سبز را منعكس مي‌كند.
اشيائي كه تمام طول موج‌ها را جذب مي‌كنند، مشكي يا رنگي و اشيائي كه هيچ يك از طول موج‌ها را جذب نمي‌كنند، سفيد رنگ هستند درست به سفيدي برف.
پولك‌هاي برف تا ‪ %۹۵‬هوا را در خود ذخيره مي‌كنند و به شكل بلورهاي يخ كه هر كدام مانند يك آئينه كوچك، نور را در تمام جهات منعكس مي‌كنند.
از طرفي نيز با توجه به وجود فازهاي مختلف هوا- يخ، نور در حال عبور از اين فازها، به دفعات دچار شكست مي‌شود ولي چون جذبي صورت نمي‌گيرد، تجمع تمام طول موج‌ها، اعم از منعكس شده و يا عبور كرده، رنگ سفيد كه در واقع همان "بي‌رنگي" مي‌باشد را به طور كامل به نمايش مي‌گذارد.
اين پديده در كف صابون نيز مشاهده مي‌شود، كف صابوني كه اگر هوا درون آن نباشد حتما شفاف و بي‌رنگ خواهد بود پس اين هوا است كه در اينگونه موارد، در برف و در كف صابون نقش آفريني مي‌كند.
اما زماني كه سطح زمين كاملا از برف پوشيده شده است ،رفلكسيون كامل نور صورت مي‌گيرد و درست به همين دليل است كه در صورت قرار گرفتن در چنين وضعي، يعني در ميان برف ها، چشم‌ها در وحله اول و همچنين پوست پوشانده نشده آسيب فراوان مي‌بيند و اين امر بخصوص زماني صادق است كه "برف نو و جديد" روي زمين باشد، زيرا كه "برف كمي كهنه شده" در اثر وجود ذرات معلق در هوا و همچنين محصولات خروجي از دود كش‌ها و اگزوزها، سفيدي كامل خود را از دست داده و به لحاظ انعكاس نور، ضعيف تر عمل مي‌كند.
از اين گذشته در برف "كهنه" مقداري از سطح برف ذوب شده و با سرد شدن مجدد يخ مي‌زند و چون درون اين يخ جديد هوا وجود ندارد از شدت رفلكسيون نيز كاسته مي‌شود و به همين دليل است كه كوه‌هاي يخي كه از يخ بسيار فشرده تشكيل شده‌اند، بيشتر به رنگ آبي روشن هستند تا سفيد ، زيرا كه يخ به تنهائي فقط نور آبي را منعكس مي‌كند.
پس كوه‌هاي يخ، هرچه فشرده تر باشند به همان نسبت نيز "آبي‌تر" ديده مي‌شوند.
البته در برخي از موارد هم كوه‌هاي يخي بيشتر به رنگ سبز هستند كه علت آن به طور دقيق مشخص نيست اما برخي كارشناسان معتقدند كه رنگ سبز در كوه- هاي يخي بيشتر ناشي از وجود ذرات محبوس درون آن است.
معاون اداره كل پيش بيني سازمان هوا شناسي كشور به خبرنگار علمي ايرنا گفت: به طور كلي كريستال‌هاي برف داراي طيف‌هاي گسترده‌اي از نظر شكل و اندازه هستند.
دكتر عباس رنجبر با بيان اينكه بارش‌هاي يخي را از لحاظ شكل مي‌توان به شش دسته تقسيم كرد افزود: نوع اول "برف" است كه به بارش بلورهاي يخ كه بيشتر آنها شاخه دار و يا ستاره شكل هستند گفته ميشود.
وي " گويچه‌هاي برف" را دومين نوع بارش عنوان كرد و گفت: دراين حالت دانه‌هاي سفيد و كدر يخ كه كروي و مخروطي شكل هستند مي‌بارند و قطر آنها حدود دو تا پنج ميليمتر است.
نوع سوم "برف دانه‌اي" است كه دراين حالت دانه‌هاي بسيار كوچك سفيد و كدر يخ كه نسبتا تخت يا كشيده هستند و قطر آن‌ها غالبا كمتر از يك ميليمتر است ديده مي‌شوند.
" گويچه يخ" نوع چهارم اين شكل و بارش برف است كه به صورت گويچه هاي شفاف يا نيمه شفاف يخ كروي يا نامنظم و به ندرت مخروطي هستند و قطري برابر پنج ميليمتر يا كمتر دارند.
نوع پنجم اين حالت "تگرگ" است كه با بارش گوي‌ها يا تكه‌هاي يخ با قطري از پنج ميليمتر تا ‪ ۵۰‬ميليمتر يا بيشتر كه گاه جدا از هم و يا به صورت توده‌هاي نامنظم گردهم آمده مي‌بارند.
"منشورهاي يخ" حالت ششم يعني آخرين حالت بارش است كه دراين حالت بولرهاي يخ بي‌شاخه به شكل سوزن ها، ستون‌ها و يا صفحه‌ها هستند و اغلب چنان ريز به نظر مي‌آيند كه در هوا معلق هستند و اسن بولرها ممكن است از يك ابر يا آسماني بدون ابر ريزش كنند.
معاون اداره كل پيش بيني سازمان هوا شناسي كشور ادامه دا:د به طور كل برف از ذرات معلق بسيار ريزي كه به عنوان هسته ميعان نامگذاري شدند متولد مي‌شود و با سردتر شدن و يا گرم تر شدن ميزان توده برف مشخص مي‌شود.
رنجبر همچنين در خصو رنگ برف گفت: رنگ برف در واقع به تازگي يا كهنگي آن بستگي دارد يعني برف تازه شفاف تر است و با گذشت زمان و نشستن گرد و غبار به مرور كدر تر مي‌شود.

  
 

خاطرات جبهه

کی با حسین کار داشت؟

یک قناسه چی ایرانی که به زبان عربی مسلط بود اشک عراقی ها را درآورده بود. با سلاح دوربین دار مخصوصش چند ده متری خط عراقی ها کمین کرده بود و شده بود عذاب عراقی ها. چه می کرد؟
بار اول بلند شد و فریاد زد:« ماجد کیه؟» یکی از عراقی ها که اسمش ماجد بود سرش را از پس خاکریز آورد بالا و گفت: « منم!»
ترق!
ماجد کله پا شد و قل خورد آمد پای خاکریز و قبض جناب عزراییل را امضا کرد! دفعه بعد قناسه چی فریاد زد:« یاسر کجایی؟» و یاسر هم به دست بوسی مالک دوزخ شتافت!
چند بار این کار را کرد تا این که به رگ غیرت یکی از عراقی ها به نام جاسم برخورد. فکری کرد و بعد با خوشحالی بشکن زد و سلاح دوربین داری پیدا کرد و پرید رو خاکریز و فریاد زد:« حسین اسم کیه؟» و نشانه رفت. اما چند لحظه ای صبر کرد و خبری نشد. با دلخوری از خاکریز سرخورد پایین. یک هو صدایی از سوی قناسه چی ایرانی بلند شد:« کی با حسین کار داشت؟» جاسم با خوشحالی، هول و ولا کنان رفت بالای خاکریز و گفت:« من!»
ترق!
جاسم با یک خال هندی بین دو ابرو خودش را در آن دنیا دید!


«مثل این که اولین بارش بود پا به منطقه عملیاتی می گذاشت. از آن آدم هایی بود که فکر می کرد مأمور شده است که انسانهای گناهکار، به خصوص عراقی های فریب خورده را به راه راست هدایت کرده، کلید بهشت را دستشان بدهد. شده بود مسؤول تبلیغات گردان. دیگر از دستش ذله شده بودیم. وقت و بی وقت بلندگوهای خط اول را به کار می انداخت و صدای نوحه و مارش عملیات تو آسمان پخش می شد و عراقی ها مگسی می شدند و هر چی مهمات داشتند سر مای بدبخت خالی می کردند. از رو هم نمی رفت. تا این که انگار طرف مقابل، یعنی عراقی ها هم دست به مقابله به مثل زدند و آن ها هم بلندگو آوردند و نمایش تکمیل شد. مسؤول تبلیغات برای این که روی آنها را کم کند، نوار «کربلا، کربلا، ما داریم می آییم» را گذاشت. لحظه ای بعد صدای نعره خری از بلندگوی عراقی ها پخش شد که: «آمدی، آمدی، خوش آمدی جانم به قربان شما. قدمت روی چشام. صفا آوردی تو برام!» تمام بچه ها از خنده ریسه رفتند و مسؤول تبلیغات رویش را کم کرد و کاسه کوزه اش را جمع کرد و رفت.»


پا خروسی!

با آن سیبیل چخماقی، خط ریش پت و پهن که تا گونه اش پایین آمده بود و چشم های میشی، زیر ابروان سیاه کمانی و لهجه غلیظ تهرانی اش می شد به راحتی او را از بقیه بچه ها تشخیص داد. تسبیح دانه درشت کهربایی رنگی داشت که دانه هایش را چرق چرق صدا می داد.

اوایل که سر از گردان مان درآورد همه ازش واهمه داشتند. هنوز چند سال از انقلاب نگذشته بود و ما داش مشدیهای قداره کش را به یاد داشتیم که چطور چند محله را به هم می زدند و نفس کش می طلبیدند و نفس داری پیدا نمی شد. اسمش «ولی» بود. عشق داشت که ما داش ولی صدایش بزنیم. خدایی اش لحظه ای از پا نمی شست. وقت و بی وقت چادر را جارو می زد، دور از چشم دیگران ظرف ها را می شست و صدای دیگران را در می آورد که نوبت ماست و شما چرا؟ یک تیربار خوش دست هم داشت که اسمش را گذاشته بود: بلبل داش ولی! اما تنها نقطه ضعفش که دادِ فرماندهان را در می آورد فقط و فقط پا مرغی نرفتنش بود. مانده بودیم که چرا از زیر این یکی کار در می رود. تو ورزش و دویدن و کوه پیمایی با تجهیزات از همه جلو می زد. مثل قرقی هوا را می شکافت و چون تندبادی می دوید. تو عملیات قبلی دست خالی با یک سر نیزه دخل ده، دوازده عراقی را درآورده بود و سالم و قبراق برگشته بود پیش ما. تیربارش را هم پس از اینکه یک عراقی گردن کلفت را از قیافه انداخته و اوراق کرده بود از چنگش درآورده و اسمش را با سرنیزه روی قنداق تیربار کنده بود. با یک قلب که از وسطش تیر پرداری رد شده بود و خون چکه چکه که شده بود: داش ولی!

آخر سر فرمانده گردان طاقت نیاورد و آن روز صبح که بعد از دویدن قرار بود پا مرغی برویم و طبق معمول داش ولی شانه خالی می کرد، گفت:«برادر ولی، شما که ماشاءالله بزنم به تخته از نظر پا و کمر که کم ندارید و همه را تو سرعت عقب می گذارید. پس چرا پامرغی نمی روید؟» داش ولی اول طفره رفت اما وقتی فرمانده اصرار کرد، آبخور سبیل پت و پهنش را به دندان گرفت و جویده جویده گفت: «راسیاتش واسه ما افت داره جناب!»

فرمانده با تعجب گفت: «یعنی چی؟»

- آخه نوکر قلب باصفاتم، واسه ما افت نداره که پامرغی بریم؟بگو پاخروسی برو، تا کربلاش هم می رم!

زدیم زیر خنده. تازه شصت مان خبردار شد که ماجرا از چه قرار است. فرمانده خنده خنده گفت: «پس لطفا پاخروسی بروید!» داش ولی قبراق و خندان نشست و گفت: «صفاتو عشق است!» و تخته گاز همه را پشت سر گذاشت.

 


ایرانی مزدوز!

اوایل جنگ بود و ما با چنگ و دندان و با دست خالی با دشمن تا بن دندان مسلح می جنگیدیم. بین ما یکی بود که انگار دو دقیقه است از انبار ذغال بیرون آمده بود! اسمش عزیز بود. شب ها می شد مرد نامرئی! چون همرنگ شب می شد و فقط دندان سفیدش پیدا می شد. زد و عزیز ترکش به پایش خورد و مجروح شد و فرستادنش به عقب.

وقتی خرمشهر سقوط کرد، چقدر گریه کردیم و افسوس خوردیم. اما بعد هم قسم شدیم تا دوباره خرمشهر را به ایران باز گردانیم. یک هو یاد عزیز افتادیم. قصد کردیم به عیادتش برویم. با هزار مصیبت آدرسش را در بیمارستانی پیدا کردیم و چند کمپوت گرفتیم و رفتیم به سراغش. پرستار گفت که در اتاق 110است. اما در اتاق 110 سه مجروح بستری بودند. دوتایشان غریبه بودند و سومی سر تا پایش پانسمان شده بود و فقط چشمانش پیدا بود. دوستم گفت:«اینجا که نیست، برویم شاید اتاق بغلی باشد!» یک هو مجروح باند پیچی شده شروع کرد به ول ول خوردن و سر و صدا کردن. گفتم:«بچه ها این چرا این طوری می کنه؟ نکنه موجیه؟» یکی از بچه ها با دلسوزی گفت:«بنده ی خدا حتما زیر تانک مانده که این قدر درب و داغون شده!» پرستار از راه رسید و گفت: «عزیز را دیدید؟» همگی گفتیم :« نه کجاست؟» پرستار به مجروح باندپیچی شده اشاره کرد و گفت:«مگر دنبال ایشان نمی گردید؟» همگی با هم گفتیم :«چی؟این عزیزه!؟»

رفتیم سر تخت. عزیز بدبخت به یک پایش وزنه آویزان بود و دو دست و سر و کله و بدنش زیر تنزیب های سفید گم شده بود. با صدای گرفته و غصه دار گفت:«خاک تو سرتان. حالا مرا نمی شناسی؟» یه هو همه زدیم زیر خنده. گفتم:« تو چرا اینطور شدی؟ یک ترکش به پا خوردن که اینقدر دستک دنبک نمی خواهد!» عزیز سر تکان داد و گفت :« ترکش خوردن پیش کش. بعدش چنان بلایی سرم امد که ترکش خوردن پیش آن ناز کشیدن است!» بچه ها خندیدند. آنقدر به عزیز اصرار کریم تا ماجرای بعد از مجرویتش را تعریف کند.

_ وقتی ترکش به پام خورد مرا بردن عقب و تو یک سنگر کمی پانسمانم کردند و رفتند بیرون تا آمبولانس خبر کنند. تو همین گیر و دار یه سرباز موجی را آوردند انداختن تو سنگر. سرباز چند دقیقه ای با چشمان خون گرفته برّ و برّ مرا نگاه کرد. راستش من هم حسابی ترسیده بودم و ماست هایم را کیسه کرده بودم. سرباز یه هو بلند شد و نعره ای زد:« عراقی پست می کشمت!» چشمتان روز بد نبینه، حمله کرد بهم و تا جان داشتم کتکم زد. به خدا جوری کتکم زد که تا عمر دارم فراموش نمی کنم. حالا من هر چه نعره می زدم و کمک می خواستم کسی نمی آمد. سربازه آنقدر زد تا خودش خسته شد و افتاد گوشه ای و از حال رفت. من فقط گریه می کردم و از خدا می خواستم که به من رحم کند و او را هر چه زودتر شفا دهد. بس که خندیده بودیم داشتیم از حال می رفتیم. دو مجروح دیگر هم روی تخت هایشان دست و پا می زدند و کر کر می کردند.

عزیز ناله کنان گفت:« کوفت و زهر مار هر هر کنان؟ خنده داره. تازه بعدش را بگویم. یه ساعت بعد به جای آمبولانس یه وانت آوردند و من و سرباز موجی را انداختند عقبش و تا رسیدن به اهواز یه گله گوسفند نذر کردم دوباره قاطی نکند. تا رسیدیم به بیمارستان اهواز دوباره حال سرباز خراب شد. مردم گوش تا گوش دم بیمارستان ایستاده بودند و شعار می دادند و صلوات می فرستادند. سرباز موجی نعره زد و گفت:« مردم این یک مزدور عراقی است. دوستان مرا کشته!» و باز افتاد به جانم. این دفعه چند تا قل چماق دیگر هم آمدند کمکش و دیگر جان سالم در بدنم نبود یه لحظه گریه کنان فریاد زدم:« بابا من ایرانیم، رحم کنید.» یه پیر مرد با لحجه عربی گفت:« آی بی پدر، ایرانی ام بلدی؟ جوانها این منافق را بیشتر بزنید!» دیگر لشم را نجات دادند و اینجا آوردند. حالا هم که حال و روز من را می بینید.» پرستار آمد تو و با اخم و تخم گفت: « چه خبره؟ آمده اید عیادت یا هرهر کردن. ملاقات تمامه. برید بیرون!» خواستیم با عزیز خداحافظی کنیم که ناگهان یه نفر با لباس بیمارستان پرید تو و نعره زد:« عراقی مزدور، می کشمت!» عزیز ضجّه زد:« یا امام حسین. بچه ها خودشه. جان مادرتان مرا از اینجا نجات دهید!»


 

می روم حلیم بخرم

آن قدر کوچک بودم که حتی کسی به حرفم نمی خندید. هر چی به بابا ننه ام می گفتم می خواهم به جبهه بروم محل آدم بهم نمی گذاشتند. حتی تو بسیج روستا هم وقتی گفتم قصد رفتن به جبهه را دارم همه به ریش نداشتنم هرهر خندیدند. مثل سریش چسبیدم به پدرم که الّا و بالله باید بروم جبهه. آخر سر کفری شد و فریاد زد: «به بچه که رو بدهی سوارت می شود. آخر تو نیم وجبی می خواهی بروی جبهه چه گلی به سرت بگیری.» دست آخر که دید من مثل کنه به او چسبیده ام رو کرد به طویله مان و فریاد زد: «آهای نورعلی، بیا این را ببر صحرا و تا مخورد کتکش بزن و بعد آن قدر ازش کار بکش تا جانش دربیاید!» قربان خدا بروم که یک برادر غول پیکر بهم داده بود که فقط جان می داد برای کتک زدن. یک بار الاغ مان را چنان زد که بدبخت سه روز صدایش گرفت! نورعلی حاضر به یراق، دوید طرفم و مرا بست به پالان الاغ و رفتیم صحرا. آن قدر کتکم زد که مثل نرم تنان مجبور شدم مدتی روی زمین بخزم و حرکت کنم. به خاطر این که تو ده، مدرسه راهنمایی نبود. بابام من و برادر کوچکم را که کلاس اول راهنمایی بود، آورد شهر و یک اتاق در خانه فامیل اجاره کرد و برگشت. چند مدتی درس خواندم و دوباره به فکر رفتن به جبهه افتادم. رفتم ستاد اعزام و آن قدر فیلم بازی کردم و سرتق بازی در آوردم تا این که مسئول اعزام جان به لب شد و اسمم را نوشت.

روزی که قرار بود اعزام شویم، صبح زود به برادر کوچکم گفتم: «من میروم حلیم بخرم و زودی برمی گردم.» قابلمه را برداشتم و دم در خانه قابلمه را زمین گذاشتم و یا علی مدد. رفتم که رفتم.

درست سه ماه بعد، از جبهه برگشتم. در حالی که این مدت از ترس حتی یک نامه برای خانواده نفرستاده بودم. سر راه از حلیم فروشی یک کاسه حلیم خریدم و رفتم طرف خانه. در زدم. برادر کوچکم در را باز کرد و وقتی حلیم دید با طعنه گفت: «چه زود حلیم خریدی و برگشتی!» خنده ام گرفت. داداشم سر برگرداند و فریاد زد: «نورعلی بیا که احمد آمده!» با شنیدن اسم نورعلی چنان فرار کردم که کفشم دم در خانه جاماند!


  
 

کلید کعبه 18میلیون دلار فروخته شد

کلید کعبه 18میلیون دلار فروخته شد

 

کلید کعبه

 کلید کعبه که قدمت آن به قرن دوازده میلادی برمی گردد در در حراجی موسسه ساتبیز لندن هیجده میلیون دلار فروخته شد.
به گزارش واحد مرکزی خبر ،در این حراج این کلید را یک فرد ناشناس خرید.برخی از مسئولان این حراج گفتند: این مبلغ یک رکود به حساب می آید.این کلید از فولاد ساخته شده است و به طول سی و هفت سانتیمتر است و بر آن حک شده " این کلید برای کعبه ساخته شده است".

 

 " السلام علیک یا اباصالح المهدی "